تبليغاتX
درباره نشانه
.: Onsign.blogfa.com

چرا به نمایشگاه کتاب نمی رویم؟

شما هم آدمهایی را دیده اید که به نمایشگاه کتاب نمی روند و البته این را با بی شرمی آدمهای اهل تفرعن یا پررویی روشنفکرانه ای نمی گویند و اغلب اوقات به اصرار و پرسش دیگران جواب سنگین، دندان شکن و بسیار منطقی "پول نداریم" را می گویند و خودشان را خلاص می کنند.

خریدن کتاب، نوار و دیدن فیلم برای آنان یک واقعه شتاب آلود و عجولانه نیست. آنان در وقفه های کوتاه زندگی، تامل میان سکوت هایی از سر اجبار، خواندن کتابی،  شنیدن موسیقی و دیدن فیلمی در تاریکی سینما برایشان معنا بخش زندگی است. و اغلب به دامن این نشانه ها چنگ می زنند تا خود را از هیاهو، اجبار و بی نظمی ها رها کنند. حالا چطور می توان در وسط بازار مکاره ای که هر کس کالای خود را حراج می کند، گم شده و دوباره خود را باز یابند. برای آنان خریدن کتاب بیشتر آیین و نمایشی است که در فضای خالی زندگی برگزار می شود. چیزی که در نمایشگاه کتاب جایی برای آن دیده نمی شود. در آنجا برای این معناهای ضمنی "کتاب خریدن " مجالی نیست چرا که "صنعت فرهنگ " عرصه دلالت های صریحی چون بازار، عرضه، تقاضا و فروش است. برای این عده دیدن حریصانه روی جلد کتابها چونان دیدن رخ دوستی است که دوباره او را بازمی یابند، همانند دیدن عکس های قدیمی آلبوم های خانوادگی است. بغیر از لذت دیدار، اغلب اوقات دوست دارند تا دستی دهند و رخصتی یافته کمی همدیگر را شانه به شانه برانداز کنند و با خنده ای ساختگی مثلا بگویند هه ! چقدر لاغر شده ای و از این حرفهای الکی بزنند و ....

برای آنان خرید کتاب بدون دست زدن، ورق زدن و خواندن دزدانه لااقل یکی دو سطر ممکن نیست. خریدن کتاب برای این عده همانند خریدن سیب زمینی و پیاز در میدان میوه و تره بار نیست که با فرزی و چابکی آن را جدا کرده و به دست فروشنده دهند. آنان در شتاب و ولع شهوت آمیز خرید کتاب بیشتر به فکر هم آغوشی یک لحظه با اویند و اغلب اوقات فهمیدن اینکه کی و کجا این لحظه اتفاق خواهد افتاد، ممکن نیست.

گه گاهی که به افسردگی، خستگی های پس از کار و روزهای بی ملال پرتکرار و بغض های فروخفته در طول یک سالشان فکر می کنند از پرسه زنی در حوالی صف های طولانی و تحمل فشار جمعیت شانه خالی می کنند و اندک جیره شادمانی و سرخوشی کودکانه شان را خرج روزها و روزمرگی های یک سال خود می کنند. و بدین گونه حتی از دست و دلبازی صاحبان "صنعت فرهنگ" هم در بهای کتاب و حربه هایی چون تخفیف و بن کتاب می گذرند و ترجیح می دهند اندک شادمانی ولذت کوچک خود را در حوالی خیابان کریمخان، روبروی دانشگاه و گاه در پای بساط کوچک  دستفروشها بیابند.

آنانی که به نمایشگاه نمی روند گاه با اطمینان یک آدم کتابخوان، این هفته و این ضیافت مصیبت بار را نه برای اهل کتاب بلکه برای کتاب نخوانها مناسب می دانند چرا که این قیل و قال ها که به سمت آن "یار مهربان " نشانه رفته است و انگشت اشاره همه به سوی اوست، می ترسند تا  در هیاهوی این مانور فرهنگی گم شوند و  نتوانند در سایه روشن  روزهای ابری، آفتابی و بارانی یک سال، بیابند کتابی را و شاید خود را.  


 زیرنویس خاطرات من: بابا عادت داشت هر روز سر سفره قسمتهایی از کتابی را که خوانده بود برای ما تعریف می کرد، بیشتر از کتاب تخیل و توصیف او بود که برای ما شیرین بود ، وسط این ذوق زدگی هایش از آنچه خوانده بود گاه از ما سوالی هم می پرسید و اغلب هم شرمنده می شد چرا که من در فاصله های کوتاهی که او در خواب بود و یا به کاری مشغول بود تند تند و دزدانه متن را می خواندم و بعبارتی اسکن می کردم و به این شوق کودکانه او مجالی نمی دادم. مدتی گذشت و سفره عرصه ترکتازی  من بود تا اینکه قضیه را فهمید، از آن روز به بعد عصرها که از مدرسه برمی گشت کتاب را بالای سرش می گذاشت و می خوابید!

زیرنویس اخلاقی: امیدوارم این متن را رئیس جدیدم بخواند تا برای پیدا کردن کتابی به من توصیه نکند:"بد نیست سری به نمایشگاه کتاب بزنید" و  یا  بگوید ،" نمایشگاه کتاب را دریابید" ،  به گمانم این نمایشگاه کتاب است که باید ما را دریابد!

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:54 |