جستجوی رویای بازگشت به طبیعت در دیوارهای شهر

حاضرم قسم بخورم حتی صد سال پیش هم این گوشه میدان ونک، کنار توالت عمومی که هیچ، حتی شمیران هم این شکلی نبوده است. این تپههای کپل و سبز شبیه به مناظر فیلمهای کیارستمی و شمال ایران برای شهری چون تهران با آب و هوایی نیمه کوهستانی تقریبا غیر ممکن است!
اصلا به من چه که نقاش دلش میخواهد وسط این همه شلوغی و دود و بوق و ماشین افقی نو باز کند رو به منطقهای که نمیدانم کجاست! سبزی و نمای کارت پستالی آن در تضاد با فضای خاکستری شهر، ذهن را مشغول خود میکند. در امتداد ساختمانی در گوشه میدان ونک، پس از عبور از علفزاری زرد و طلایی، روبه رویمان دورنمایی است سبز از تپه ماهورها و تک درختی که آن بالا منتظر است، شاید منتظر آن دو مردی است که بچههایشان را قلمدوش کردهاند و پشت به ما، به همه عابران سراسیمه و گیج، ماشینها، پلیسها، دستفروشان و گل فروشان دور میدان آسوده و چابک قدم در این راه نهادهاند. بچهها انگشت اشارهشان را چون تصویر آفرینش حضرت آدم به هم نزدیک کردهاند، تصویری که یاد آور نقاشی میکل آنژ است. او خدای پدر را در حال نزدیک کردن انگشت اشارهاش به سوی حضرت آدم نقاشی کرده است تا در او روح بدمد. نمیدانم شاید هم دو کودک به خیال خود دارند به دورنما و به زیبایی تپههای دوردست اشاره میکنند.
هر چند تصویر و بدتر از آن توصیفاش بسیار کلیشهایست اما شاید بدمان نیاید یک لحظه به جای گذر از خیابانی شلوغ و پر هیاهو ما نیز چون آن دو آستینها را بالا زده و قدم در راهی دیگر گذاریم، از شهر بگریزیم و به آغوش طبیعت(طبیعت اهلی شده) بازگردیم!
زندگی در شهر، زیستن در خانهای نامناسب و از همه بدتر نداشتن افقی باز و فراخ ما را به آدمهایی رویایی و سوررئال تبدیل کرده است. نمیتوانیم و یا نمیخواهیم جلوی وقوع فاجعه، قحطی آسمان، تنگدستی زمین، کج و معوجی ساختمانها، کوتاهی فکرمان و ... را بگیریم رویاهایمان را چون کودکی بر روی دیوار نقاشی میکنیم. در دیواره درازی نزدیک پل سید خندان شمال خودمان را میسازیم با تپهها ی سبز و شالیزار و زنان شلیته پوش، در کوچه مروی ماشین بالدار هوا میکنیم و آدمهای قجری را بر بلندی دیوار مینشانیم، بر پلههای یوسف آباد نقش طوطی و گل میکشیم و بهشت خود را از تن سرد و خاکستری این شهر بیرون میکشیم. درست است که صد سال پیش هم چنین دورنمایی نداشتهایم اما درخت و پرنده و آسمان و نور که به قدر کفایت داشتهایم.
حالا ماندهایم با این ساز ناکوک، با این چهره زخمی و زشت و کثیف چه کنیم؟ نمیتوانیم یا نمی خواهیم بسازیم، بر خطاها و اشتباهاتمان در این سالها اعتراف کنیم، خامدلانه، پشت به جمعیت کودکانمان را قلمدوش میکنیم و قدم در راه دیگری میگذاریم، راهی که شاید نه صد سال بلکه هزاران سال پیش از آن باز آمدهایم. دلمان میخواهد به طبیعت، به روستا و به روزگار خوش گذشته بازگردیم، فارغ از اینکه همه آنچه که آرزو می کنیم نیز دغدغهها، کمبودها و مشکلات خاص خودش را داشته و دارد!
عجیب است سی سال پیش دیوارهای این شهر تصویرگر قیام و شهادت و خشم و چهره عزیز هزاران شهید بود و رویای ملتی چنین بود و چنان شد!
امروز که زیبا سازی نمیتواند با این همه تابلو نئون، فلکس و فلز و ... بزرگ و کوچک، با هزاران بیلبورد و استند و بنر و پارچه و پرچم و ... که گویی شهر را چونان چهل تکهای قنداق کرده اند، با این همه نماهای خاکستری و با آسمان دودآلود و ... چه کند، وعده شادمانی و خوشبختی و زیبایی را در جای دیگری به ما حواله می دهد. بر دیوارهای شهر، ما از شر وقوع ویرانی شهر به خنکای خوش و سایه نقاشیهای دیواری پناه میبریم و خود را اینگونه در مقابل بدی واقعی واکسینه و ایمن میسازیم.
روان شهروند تهرانی را با اندکی رنگ و قلم مو سرخوش و آسوده میکنیم تا زندگی در این شهر برایش موقتا ممکن شود و این گونه از اضطرابها و ترسهایش کم شود!
شهر رو به نابودی و ویرانی است و ما خاطره بازگشت به روستا و طبیعت و گذشته را در سر میپروانیم و بر روحیه منفعل و تنبل خویش بیش از گذشته میافزاییم. در این میانه گرافیتیهایی که گاه گوشه و کنار خیابان اندکی جرات و حساسیت و ضد کلیشه بودن را به یادمان میآورد نیز به لطف رنگ پاشی و زیباسازی هر چه بیشتر شهر نابود میشود چرا که ما رویاهای خود از شهر را بر دیوارهای آن نقش بستهایم. شهر را مظهر زشتی و آلودگی و بینظمی تصور کردهایم و به جایش، به جای سامان دادن به همه این مظاهر بینظمی و بلاتکلیفی و ... از ما دعوت می شود تا از شهر بیرون رویم، نه خود که با کودکان امروز به شهر پشت کنیم تا افق دیگری را دریابیم.
دریغ از آن که شهر با همه تب و خستگی و رنجوریاش هنوز زنده است و نفس میکشد و زندگی در آن جاری است!
زیرنویس توضیحی: خواهش می کنم این نقد را به منزله رد یا تایید نقاشی های امروزی یا دیروزی از منظر زیبایی شناسی و اصول معماری شهری و نقاشی دیواری تلقی نکنید. اصلا قصد من قیاس محتوایی و یا حتی مضمونی این نقاشی ها با نقاشی های گذشته نیست که آن خود بحث دیگری است!
زیرنویس خاطرات من: وسوسه نقاشی رو دیوار وسوسهایست که لذت نقاشی روی هزار بوم و فیبر و تخته و کتان را بی اعتبار میکند. تن سفت و سفید دیوار برای کودکی من مثل دفتر نقاشی بود، پدرم تا سالها خانه را رنگ نمیکرد، خودش هم میکشید گوزن و آهو و حیوانهایی که توی قصههایش بود. دیوارهای خانه که تمام شد، رفتم سراغ دستشویی. مادرم هر بار که چشمهای گشاد شده میهمانها را میدید سقلمهای به من میزند، خانه را رنگ کردیم اما دستشویی به عنوان شاهکار کودکیام حفظ شد و من هی خجالت کشیدم تا ... سال دوم دانشگاه، خانه را فروختیم و نفس راحتی کشیدم!
+ نوشته شده توسط افسانه کامران در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 و ساعت
13:57 |