تبليغاتX
درباره نشانه
.: Onsign.blogfa.com

نگاهی به متفاوت ترین حالات انسانی در یک عکس

بعید به نظر می‌رسد درست در هشتاد سال پیش آدم‌های توی این عکس ترسی از دوربین، صدای تیلک و همه اداها و اطوارهای آیینی عکاسی آن روزگار را تجربه نکرده باشند، بعید است هشتاد سال پیش میل به "عکس شدن" بی‌هراس و ترس بوده باشد. گواه‌اش هم عکس‌های اتو کشیده تاریخ عکاسی ماست، آدم‌هایی که به دوربین زل زده‌اند، لباس‌های پلوخوری‌شان را پوشیده اند، گره کراوات را محکم بسته‌اند و انگار یک آن تبدیل شده‌اند به مجسمه!

حتی لطافت گلدان‌های شمعدانی و انحنای خوشایند صندلی‌های لهستانی و فرش پر نقش زیر پایشان هم نتوانسته است این ترس را از چهره آنان پاک کند . حالا عکسی می‌بینیم از آدم‌های همان روزگار، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد. بی هراس و دلهره ایستاده‌اند و نشسته‌اند بی‌خیال. انگار عکس برای آنان عادتی است پر تکرار و بس ملال انگیز. از این رو هرکس ادای خودش را دارد، چهره و ژست‌اش را. یکی حیرت کرده است، پسرکی به ما لبخند می‌زند شیرین، زیر پای او زنی هراسناک بال چادرش را روی صورتش می‌کشد، آن گوشه بالای عکس یکی دارد سلام می‌دهد لابد به عکاس! و کنار او کسی پخش شده است، چرا که نمی‌داند نباید حرکت کند (مثل کودکان که در عکس ها محو می‌شوند ) و پیرمردی لبه کلاهش روی چشمانش سایه انداخته و آن یکی که چشمانش را لوچ می‌کند و شاید لوچ است و ...

به اندازه همه آدم‌های توی عکس، حالات‌های متفاوت انسانی را باز می‌یابیم.عجیب است هشتاد سال پیش، این چنین با دوربین اخت و دل بسته شدند که حتی نمی‌دانند این لحظه، لحظه ایست تاریخی و برگشت ناپذیر برای آنان. دستی بر سر و روی ژولیده‌شان بکشند، قباهای گشاد و ژنده‌شان را عوض کنند و چادر چروک و پینه‌شان را سر نکنند و یا لااقل بر روی فرش گشوده در تصویر بنشینند و نه بر روی کلوخ و خاک! تنها دو تن در این میان (گوشه راست تصویر ) هوشیارند و آگاه. آنهایی که جزء آدم‌های توی عکس نیستند، لباس‌شان، طرز ایستادن و نگاه شان مثل بقیه نیست . آن اعتماد و غرور از عکس شدن و در لحظه زیستن تنها ارزانی آن دو تن است، باقی آنها آنقدر دلبسته زندگی در درون خویش‌اند که از دنیای آدم‌ها، اشیاء و روابط پیرامون آنها و قراردادهای زندگی و عکس و .. فارغ‌اند. لحظه عکاسی برای آنان فاقد دلالت و قطعیت است. برای همین جز آن دو تن هر کسی خودش است، با نگاه و ژستی مخصوص به خود. ادا و طرز نگاه‌اش را از دیگری، از پدرانش، از عکس‌های مجله یا روزنامه و حتی از بغل دستی‌اش قلب نمی‌کند، نمی‌دزدد چرا که او یکه است در دنیای خود.

هشتاد سال پیش عکاس را صدا کردند نه برای ثبت چهره این آدم‌ها، مقصود این عکس ثبت لحظه‌ای تاریخی از بازگشایی اولین بیمارستان روانی در شیراز است و اینها اولین بیماران این بیمارستان‌اند که جامعه آن روزگار آنان را به این مکان تبعید کرده است و از دنیای عقلایی و نظام مند خویش به این زندان مدرن دعوت کرده است. آنچه که میشل فوکو در کتاب پرحجم "تاریخ جنون" به خوبی آن را نقد می‌کند و دستاورد و سوغات اخلاقی مدرنیته می‌داند، ناسازه‌ای است که از درون جامعه مدرن سر بر می‌آورد. جدایی و شکاف میان دیوانگان و عقلا. دیوانگان در روزگار عکس نیز انگار طایفه‌ای جدا بودند زندانی و منزوی. چرا که جنون غریزه‌ای حیوانی انگاشته می‌شد و خشونتی که در برابر وحشیگری موجه می‌شد، در حق مجانین نیز روا دانسته می‌شد.

در شیراز آن روزگار نیز فضایی در بسته شکل گرفت که دیوانه تنها در آن فضا حق سخن داشت. آنان به جبر یا اضطرار دریافتند که برای دیوانگان باید جایی سامان داد که مخل شادخواری و زندگی آدم‌های طبیعی و نرمال نباشد و عجیب است پس از هشتاد سال این آدم‌های مجنون و غیر طبیعی چقدر طبیعی‌اند و جاندار. و فلان الدوله‌ها و وزرا و علما و ... آن روزگار به چشم ما چه غیر طبیعی‌اند و خشک و مصنوعی! نمی‌دانم شاید باید بپذیرم جنون شکل دیگر عقل است و فرزانگی. چیزی که در میراث عرفانی ما هم بارها با تعابیری چون مجنون دانا، دیوانه فرزانه، بهلول، میرزا نصرالدین و ... بازتاب داشته است.

آنان در این عکس در لحظه عکاسی و با شنیدن صدای تیلک به دیگری تبدیل نشدند اما ما چرا پس از گذران یک قرن تصویر شدن و به تصویر در آمدن، با این همه سهولت و کثرت(دوربین‌های دیجیتال و ...)هنوز نمی‌توانیم خودمان باشیم و حتما بایدبه زور سیب و پنیر و ... لبخند بزنیم و شاد باشیم، مثل همه گذشتگان ژست‌مان را از دیگری بدزدیم چرا که برای ما هولناک است در عکس خودمان باشیم، لاجرم شبیه به دیگری می‌شویم و هر بار که عکس هایمان را مرور می‌کنیم از دیدن تصویر خود حیرت می‌کنیم و از خود می‌پرسیم یعنی این منم؟


زیر نویس خاطرات من: هر وقت حرفی بدی می‌زدیم، هر وقت در خیابان گم می‌شدیم، هر وقت دروغ می‌گفتیم و با بچه‌های کوچه بعد از ظهرها وسطی بازی می‌کردیم و ... ما را از او می‌ترساندند، از گج رضا ( رضا گیجه) ! بزرگ شده بودم، بعد از ظهری توی کوچه‌ای باریک، پیرمردی با کلاه کشی بافتنی به رنگ سبز چرک و کتی پاره از کنارم گذشت. مادرم تندی مرا عقب کشید در حالی که رنگ اش زرد شده بود لرزان گفت "گج رضا " ! در تمام کودکی‌ام ما را از پیرمردی مفلوک و بی‌آزار می‌ترساندند که گویا گناه‌اش روزگاری بوسیدن زنی در خیابان بود!

زیر نویس اخلاقی: این عکس از کتاب پیدایش عکاسی در شیراز ، نوشته منصور صانع که انتشارات سروش در سال 69 آن را چاپ کرده به عاریت گرفته شده است. تاریخ جنون نیز گویا به ترجمه خانم فاطمه ولیانی توسط نشر هرمس منتشر شده است. اما من بخش مربوط به نگاه فوکو به تیمارستان را از کتاب "مدرنیته و اندیشه انتقادی " بابک احمدی وام گرفته‌ام.

زیر نویس توضیحی: به خاطر اندازه  نبودن عکس با قالب وبلاگ به ناچار بخشی از عکس را انتخاب کردم و در نتیجه تعدادی از آدم های درون عکس حذف شده اند. امیدوارم مرا ببخشنند!

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 22:29 |


    دعوتي براي درنگ در خيابان

از ميدان ولي عصر كه به سمت چهار راه مي آيي، چيزي نيست كه تو را به درنگي دعوت كند و يا كمي از سرعت ناخواسته شيب خيابان را كمتر نمايد. هرچند ناشكري است انتشارات هاشمي را در گوشه ميدان نبينيم و همين طور ناسپاسي است تا همه تلاش‌هاي دو سال پيش شهرداري را براي بازسازي اين پياده رو فرهنگي از خاطر ببريم، پياده رويي كه به لطف رفتاري‌هاي غير فرهنگي ما تمامي مجسمه های پرندگان اش را در كمتر از يك هفته از دست داد و جوي‌هايش دوباره از زباله پر شد و حتي نيمكت‌هاي سنگي و سطل‌هایش به غارت رفت و تنها بر كف خيابان برخي از نقش‌هاي احمد نادعلیان باقي ماند و ديگر هيچ.
در خياباني كه يك سوي آن را كت و شلوارها و جليقه ها و مانكن‌هايي كه با حيرت به ما زل مي‌زنند پر كرده است و سمت ديگر آن را لپ تاپ ‌ها و رايانه ها  و ... جايي براي درنگ و كم كردن اين سرعت ناخواسته نيست. حتي سر درب‌هاي دو دانشگاه  اميركبير و هنر كه تقريبا مثل دوقلو‌هاي بهم چسبيده در ميانه راه سبز شده‌اند نيز نمي تواند براي تو شوقي باشد به درنگ. گه گاهي پوسترهاي نمايشگاهي و يا گرافيتي‌هاي ديوار و شعارهاي نوشته شده بر كيوسك‌ها تو را نشانه مي‌رود ولی اين نشانه گيري آنقدر دقيق نيست كه از گذر شتاب آلودت اندكي بكاهد.
به گمانم قبل از روزهاي انتخابات بود كه در كنار ساختمان‌هاي فرهنگستان هنر و نزديك به سه راه طالقاني فضايي به نام رواق هنر طراحي شد و در ميانه اين راه بنايي خلق شد تا شاهد در آمیختن پلان مربع رواق با گردي حوضي آبي رنگ آن باشيم، تا  هم آغوشی زمين و آسمان را ببینیم. اين فضا شبيه به كلاژي از فرهنگ و هنر ايراني و اسلامي است. تكه‌هايي از ستون‌ها نقش و نگار ساساني را به ياد مي‌آورد به همراه گوشه چشمي به نقوش اسليمي. سپيدي مرمرين ستون‌هايي كه تو را به سپيدي مرمرين تاج محل مي‌برد و زيبايي ظريف و زنانه را یادآور می شود و طاق‌ها و قوس‌هاي دور آن خاطره مساجد را برايت زنده مي‌كند و زيباتر از همه اين‌ها حوض بزرگي است كه چون سلام و خوشامدي تو را به فرود آمدن در اين رواق دعوت مي‌كند و فرش اين رواق كه بي‌شباهت به كاشي‌هاي مسجدي در تونس نيست.
در گوشه‌اي از رواق دروازه سبز رنگ كوچكي است كه پيشتر گمان مي‌كردم براي پيچك يا گياه رونده اي است اما وقتي دقيق‌تر شدم آن را نشاني از دروازه بهشت(نوفل لوشاتو) ديدم و يادآور دري كه  روزگاران گذشته را به تاريخ معاصر و انقلاب پيوند مي‌زند. چونان چهل تكه‌اي كه سال‌ها از آن استفاده كرده‌اي و در هر تكه آن ته رنگي از خاطرات گذشته به يادگار مانده است. اين رواق نیز محملي براي هم نشيني  خاطرات و يادهاي روزگاران گذشته است.
رواق هنر چونان متني در خيابان است كه بر روي محور همنشيني آن عناصري چون آب، نور، رنگ، موسيقي(شعر) و انسان قرار گرفته است و بر محور جانشيني آن نمادها و نقش‌هايي از معماري ساساني، اسلامي و هند و ايراني(ستونها )  و حتي تاريخ معاصر. جالب است كه در اين فضاي كوچك با شبكه درهم تنيده اي از روابط جانشيني و هم نشيني عناصر روبه رو هستيم كه آخرين لايه محورهاي هم نشيني و جانشيني اش را حضور انسان معاصر تكميل مي‌كند.

اين فضا براي عابران خسته و شتاب آلود خيابان، دعوتي است براي نظاره بازي ميان نور و آب و رنگ و حضور انسان و  دري گشوده که آغوش‌اش را براي نشستن، گفتگو كردن و درنگ نمودن در همهمه شلوغ و خاكستري رنگ‌ها، صداها و تضادهاي اين خيابان باز مي‌كند. سپيدي رواق چون حاشيه سفيد كتاب‌ها تو را به خواندن دوباره خيابان و رفتن دعوت مي‌كند و اين تلاش براي لذت بردن از معماري و فضا ندايي است براي همگاني كردن هنر به دور از قيل و قال این روزها! و همگاني كردن هنر تنها با اشتراك گذاردن و سهيم كردن مردم در لذتي كه از آن مي بريم حاصل خواهد شد و فرهنگستان هنر توانسته است به خوبي سهم‌اش را به عابران اين خيابان تقديم كند. با سخاوتي كه در طراحي اين فضا نمايان است، با اين در گشوده شايد بتوان مردم را به در بسته نگارخانه‌ها و موزه‌ها و ... كمي نزديك‌تر كرد و اين ترس، اين آداب ورود به فضايي روشنفكرانه و هنري را براي آنان كمي کم رنگ‌تر نمود.
وقتي كه شب ها به ناگزير از اين خيابان رد مي‌شوم، عابراني را مي‌بينم كه ساكن اين رواق شدند و گه گاه سرخوشانه كنار حوض آبي رنگ و يا  در امتداد ستون‌ها ايستاده  و عكس مي‌گيرند. براي من كه ناظر هر روزه اين خيابانم، خوشايند است ديدن مردمي كه خاطره خود را از اين فضاي شفاف و تهي عزيز مي‌دارند و ثبت مي‌كنند. براي من گذر از رواق هنر اتفاق خوشايندي است، نمي‌دانم اين حال براي معماری كه اين روزها به ناچار در تلخي اتقاقات تاريخ معاصر ما سهيم شده است، چگونه است؟ براي او كه طعم رهايي به لطف هنر را در زمانه معاصر و در گذر از خيابان به ما چشانده است، آيا این انديشه  چیزی جز در آفريدن و خلق كردن و ساختن معنايي نو از زندگي خواهد بود؟ 


زیرنویس اخلاقی: تصویر رواق از سایت سیاه و سفید به عاریت گرفته شده است، بقيه عكس ها را در اینجا ببينيد ، هر چند كه حجم عكس ها زياد است و ديدن آن بسي سخت!

زيرنويس خاطرات من: همیشه از وارد شدن به در های بسته می ترسم ،  خصوصا وقتي وارد نگارخانه اي مي شوم حالم بدمي شود ، دل شوره عجيبي پيدا مي كنم و دلم مي خواهد زود فرار كنم. براي من رواق هنر ، مساجد و فضاهايي كه با يك ورودي زيبا به تو خوش آمد مي گويند خيلي عزيزند ، چرا كه اندكي از دلهره روبه رويي با مفاهيم بزرگ را كم مي كنند.

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 15:39 |

  دالي كه اين روزها از دلالت هاي معنايي خود تهي مي شود!

بی‌ هوا وارد خانه‌های مردم می‌شویم و آن‌ها را در خانه‌هایشان غافلگیر می‌کنیم. این روزها کار ما این است که مردم را سر سفره ناهار، در حال استراحت، هنگام تماشای فوتبال و حتی کنار بساط تریاک و … غافگیر کنیم. همیشه هم به دلالان بنگاه‌ها اصرار می‌کردیم که هماهنگ کنید و همیشه هم به قول خودشان هماهنگ می‌کردند، اما باز هم صاحبان خانه را شگفت زده می‌دیدم، وقتی که با اکراه در را به رویمان می‌گشودند.
اما من ته دلم این گونه رفتن به خانه مردم را _بی‌دعوت و زمینه چینی _ دوست می‌داشتم. احساس می‌کردم چقدر راحت می‌توان به لایه‌های پنهان زندگی در این خانه‌های کوچک پی برد. چیزهایی که در خانه‌های اقوام و دوستان گاه به سختی پنهان می‌شود. اینجا به لطف پیدا کردن خانه جدید برای ما مهیا شده بود.
حالا می‌توانستیم درون خانه تهرانی را راحت‌تر و رسواتر از همیشه ببینیم. می‌گویم خانه تهرانی برای اینکه این خانه با همه ویژگی‌ها و شباهت‌هایی که با خانه‌هاي شهرستانی دارد، بسیار کوچک‌تر از این خانه هاست.
خانه خصوصی‌ترین مکان برای استراحت کردن، زندگی کردن و آسودن است. و حالا این خانه‌ها نه تنها به دلیل کوچکی بیش از حد و یا رعایت نکردن اصول فنی و زیبایی‌شناسی در ساخت و معماری، بلکه به دلیل  نوع دکوراسیون آن جایی برای زیستن نیست.
میان اسباب و اثاثیه این خانه‌ها با متراژ آنها تناسبی وجود ندارد. مبل‌های پت و پهن پارچه‌ای یا چرم، فرش‌های ماشینی، میز ناهار خوری که با زور در گوشه‌ای از هال یا پذیرایی جا خوش کرده است، میزهای عسلی کوچک و بزرگ، گلدان‌های سفالی رنگ شده و … همه در خانه‌ تهرانی ها موجود است، انگار هر دختری که به خانه بخت می‌رود فرض مسلم اش زندگی در خانه‌ای 200 متری است اما پس از اولین اسباب کشی متوجه واقعیت تلخ زندگی در خانه کوچک می شود!
خانه تهرانی مثل شعری است که وزن آن با قالب شعری‌اش جور در نمی‌آید. زبان این شعر گنجایش چنین وزن ثقیلی را ندارد. 

در این خانه ها با اسبابی روبه رو می‌شوید که هیچ کاربردی ندارند، اگر قائل به کارکرد زیبایی اشیاء باشیم، گلدان‌ها و گل‌های مصنوعی، بوفه‌های انباشته از کریستال‌های بدلی سوگا، رومیزی‌ها و پارچه‌هایی روکوکویی و … تناسبی با فضا و متراژ این خانه‌ها ندارد. خانه تهرانی در تصرف اشیاء است. در این خانه‌ها اشیاء مقدم بر انسان و حوایج انسانی است. هجوم وسایل اضافی و فاقد کارکرد واقعی سبب شده است که در خانه‌های 50 یا 60 متری جایی برای زیستن نباشد. در این خانه‌ها کمتر می‌توان نوای خوش آهنگ چوب را شنید، کابیت‌ها و کمدها در تصرف ام دی اف است و رنگ جعلی و بدلی که بر اشیای خانه اعم از فرش ماشینی، بوفه، چین‌های عجیب و غریب پرده‌ها و … نشسته است روح تو را می‌آزارد. دامنه دلالت‌های معنایی این اشیاء چنان است که معنای صریح زیستن و آسودن در خانه را سلب می‌کند و قرار است معناهای ضمنی چون مکنت، سرمایه و برخورداری و … را تلویحا به ما متذکر شود.

در خانه تهرانی اشیاء و فضاهای متضاد در کنار هم قرار می‌گیرند، بدون هیچ تناسب و تعاملی! کاناپه زمخت بر روی فرش ابریشمی ظریفی قرار می‌گیرد و آشپزخانه مدرنی را با زیلو می‌پوشانند و …
خانه تهرانی مثل همه خانه‌ها بویی مخصوص به خود را دارد، یکی از آن‌ها بوی تاید می‌دهد، آن دیگری بوی قورمه سبزی و یکی دیگر بوی تریاک، بوی خاک و … بویی مخلوط و آمیخته از ساکنان هر خانه و فضایی که آنها را احاطه کرده است، کمتر خانه‌ای بود که بوی کتاب را بدهد. دروغ چرا تنها در یک خانه کتابخانه کوچکی دیدم، كمتر خانه اي ديدم كه در آن تنفس گلهاي طبيعي و سبزي برگهاي آن به تو سلام دهد. اما تا دلتان بخواهد  در اين خانه ها اشیای اضافی و کیچ دیدیم.
در میان همه خانه‌هایی که دیدیم کمتر خانه‌ای بود که تو را غافلگیر کند، نظم درونی و هماهنگی‌اش تو را در آغوش بگیرد و دلت بخواهد آنجا بمانی. در بیشتر خانه‌ها بعد از نگاهی دزدانه و سرسری ترجیح می‌دهی فرار کنی !
در بعضی از خانه‌ها کودکی هست که به استقبالت می‌آید و از دیدن نگاه‌های جستجوگرانه‌ات خجل نمی‌شود و دلش می‌خواهد تو اندکی بیشتر بمانی.
در این خانه‌ها به لطف آن کودک می‌توانی اندکی درنگ کنی، با کودک آن خانه هم کلام شوی و …
بعضی از خانه‌ها چیزی را در خود نهان دارند که در ذهن‌ات بدل به خاطره می‌شود، مثلا درخت کاجی که درست از وسط پنجره اتاقی سبز شده است، پنجره هلالی بزرگی که جان می‌دهد برای پرواز و …

خانه تهرانی جایی است برای کارکردهای مجازی اشیا و تنها اندک جایی است برای زیستن و آسودن! این فضا مدتهاست که فاقد دلالت‌هایی معنایی پیشین خود شده است . خانه تهرانی دالی است که دیگر با مدلول خویش پیوند ندارد و دلالت‌های معنایی چون آرامش، آسایش و .. از آن رخت بر بسته است. و تنها بر معناهایی چون خوردن، آشامیدن، خوابیدن و قضای حاجت کردن مبدل شده است! بفرمایید اینجا آشپزخانه است، اینها کابینت‌هاست (انگار نمی توانی فضاها را از هم تشخیص بدهی ) اینجا اتاق خواب است و این هم دستشویی و حمام!
خانه‌های تهرانی بهترین مکان برای دیدن تضادها و تقابل‌های درونی ماست. مایی که دلمان می‌خواهد  تمام ساز و برگ‌های یک زندگی بورژوایی ابلهانه را در آپارتمانی 60 متری بگنجانیم و عجیب‌تر آنکه اصرار داریم تا به همه ثابت کنیم  از این ساز و برگ چون دیگران چیزی کم نداریم.
در خانه تهرانی‌ها دکوراسیون داخلی و چینش اسباب و اثاثیه نه تنها خطاها و اشباهات فاحش بساز و بفروش‌ها و معماران مداد به گوش را نمی‌پوشاند و تصحیح نمی‌کند بلکه خود نیز بر این مساله تاکید می‌کند و بیش از پیش فقیری و عرياني روح  ساکنان خانه‌ها را به ما گوشزد می‌کند! نمي دانم شايد سالهاست كه تلاش مي كنيم اين بي معنايي و پوچي را با خرت و پرت و آفتابه و لگن بپوشانيم اما هنوز مثل آن پادشاه لختيم!



زير نويس توضیحی۱: اول از همه بگويم  مناطقي كه ما براي جستجوي خانه رفتيم تقريبا مناطق متوسط شهر نظير طرشت، منيريه، جنت آباد و ... بوده است و البته در هر منطقه استثناتي هم وجود دارد كه با توجه به توان خريد و ... مطمئنا متفاوت خواهد بود. اطلاق كلمه خانه تهراني تنها براي سهولت خواندن است وگرنه چه كسي است كه نداند تهران و هزار نوع خانه و صاحب خانه و ...

زیر نویس توضیحی ۲: این عکس ربطی به متن ندارد، یعنی هر چه گشتم نتوانستم عکس خوبی از این خانه  ها پیدا کنم ، بس که موردی بدیهی و شایع است،کسی رغبت نمی کند آن را بازنمایی کند ! عکس از کوربیس به عاریت گرفته شده است.

زير نويس خاطرات من:  فكر مي كنم هشت يا نه سالم بود كه متوجه شدم بوي خانه ما با خانه هاي ديگر فرق مي كند. رفته بودم خانه آقاجان براي چند روزي ، برگشته بودم خانه خودمان اما تمام لباس هايم بوي خانه آقاجان را مي داد، بوي سيب دماوند و پرتغال شمال    و من چقدر اين بو را دوست مي داشتم !

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 10:45 |