تبليغاتX
"درباره نشانه "
.: Onsign.blogfa.com

                                         وبلاگها هم به پیک نیک می روند!

 

بيست‌و‌نهم آذرماه 1385 را شايد بتوان تاريخ شروع به پيك‌نيك رفتن بلاگرهاي فارسي دانست. در همين تاريخ بود كه سلمان، اولين بلاگر فارسي، با تقليد از Blog tag، بازي ساده‌اي را شروع كرد كه پس از آن اهالي وبلاگستان را براي مدتي درگير اين بازي و بازي‌هاي ديگر نمود. بازي ساده (يلدا)، گفتن پنج نكته از خصوصيات، روحيات، تجربه‌ها و يا خاطرات يك بلاگر بود كه پنج نفر بلاگر ديگر را هم به اين بازي دعوت مي‌كرد و به اين ترتيب اين پنج نفر، توپ را به پنج نفر بعدي پاس داده و به مرور پنج نمودار هرمي عجيب و غريب شكل مي‌گرفت كه بعدها يكي از بلاگرها در همان ايام آن‌ را ترسيم نمود. چيزي كه بي‌شباهت به ساختار هرمي بازاريابي شبكه‌اي،‌ گلدكوئيست نبود. اما ماجرا به همين بازي ختم شد، پس از كشيدن بازي به دست‌هاي سوم و چهارم،‌ از تب و تاب آن كم شد و دقيقاً كسي نمي‌داند كي و كجا اين بازي خاتمه يافت. پس از آن وبلاگستان، درگير «بازي‌ آرزوها» شد كه اين بازي همانند «يلدا بازي» مورد توجه بلاگرها قرار نگرفت. هرچند تا مدتي فضاي وبلاگستان را به تعطيلات اجباري برد. اين روزها هم وبلاگستان و خصوصاً اهالي كتاب، ادبيات و... در اين شهر مجازي سرگرم پاسخگويي به بازي «تأثيرگذارترين‌ها» هستند كه به دعوت ملكوت (داريوش محمدپور) انجام شده است و اهالي وبلاگ آدم‌ها، دوران‌ها، رابطه‌ها و شخصيت‌هايي را كه در زندگي‌شان تأثير‌گذار بوده‌اند، معرفي مي‌كنند. البته تنور اين بازي هنوز خيلي داغ نشده است و بعيد است با توجه به جنس اين بازي به دست‌هاي چهارم و پنجم برسد.

نكته اساسي در تاريخچه بازي‌هاي وبلاگي اين است كه تقريباً براي همه اين بازي‌ها به‌راحتي مي‌توان نقطه آغازي را در نظر گرفت اما كسي به يقين نمي‌داند كي و كجا اين بازي خاتمه مي‌يابد و از آنجا كه بحث پول،‌ سكه و دلار هم‌ مطرح نيست و در اين ميان فقط متن است كه توليد و بازتوليد مي‌شود، كسي نمي‌تواند بطور قطع بگويد مثلاً يلدابازي يا «بازي‌ آرزوها» پايان يافته است يا خير؟ شايد نوبت يكي از اهالي حاشيه‌نشين اين شهر مجازي، در اين گرماي تابستان،‌ «يلدا بازي» باشد و نصيب آن ديگري كه در متن اين شهر خانه دارد و يا آنكه اجاره‌نشين بلاگر، بلاگفا، پرشين بلاگ و... است « بازي تأثيرگذارترين‌ها» باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افسانه کامران در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 14:14 |

چرا به نمایشگاه کتاب نمی رویم؟

شما هم آدمهایی را دیده اید که به نمایشگاه کتاب نمی روند و البته این را با بی شرمی آدمهای اهل تفرعن یا پررویی روشنفکرانه ای نمی گویند و اغلب اوقات به اصرار و پرسش دیگران جواب سنگین، دندان شکن و بسیار منطقی "پول نداریم" را می گویند و خودشان را خلاص می کنند.

خریدن کتاب، نوار و دیدن فیلم برای آنان یک واقعه شتاب آلود و عجولانه نیست. آنان در وقفه های کوتاه زندگی، تامل میان سکوت هایی از سر اجبار، خواندن کتابی،  شنیدن موسیقی و دیدن فیلمی در تاریکی سینما برایشان معنا بخش زندگی است. و اغلب به دامن این نشانه ها چنگ می زنند تا خود را از هیاهو، اجبار و بی نظمی ها رها کنند. حالا چطور می توان در وسط بازار مکاره ای که هر کس کالای خود را حراج می کند، گم شده و دوباره خود را باز یابند. برای آنان خریدن کتاب بیشتر آیین و نمایشی است که در فضای خالی زندگی برگزار می شود. چیزی که در نمایشگاه کتاب جایی برای آن دیده نمی شود. در آنجا برای این معناهای ضمنی "کتاب خریدن " مجالی نیست چرا که "صنعت فرهنگ " عرصه دلالت های صریحی چون بازار، عرضه، تقاضا و فروش است. برای این عده دیدن حریصانه روی جلد کتابها چونان دیدن رخ دوستی است که دوباره او را بازمی یابند، همانند دیدن عکس های قدیمی آلبوم های خانوادگی است. بغیر از لذت دیدار، اغلب اوقات دوست دارند تا دستی دهند و رخصتی یافته کمی همدیگر را شانه به شانه برانداز کنند و با خنده ای ساختگی مثلا بگویند هه ! چقدر لاغر شده ای و از این حرفهای الکی بزنند و ....

برای آنان خرید کتاب بدون دست زدن، ورق زدن و خواندن دزدانه لااقل یکی دو سطر ممکن نیست. خریدن کتاب برای این عده همانند خریدن سیب زمینی و پیاز در میدان میوه و تره بار نیست که با فرزی و چابکی آن را جدا کرده و به دست فروشنده دهند. آنان در شتاب و ولع شهوت آمیز خرید کتاب بیشتر به فکر هم آغوشی یک لحظه با اویند و اغلب اوقات فهمیدن اینکه کی و کجا این لحظه اتفاق خواهد افتاد، ممکن نیست.

گه گاهی که به افسردگی، خستگی های پس از کار و روزهای بی ملال پرتکرار و بغض های فروخفته در طول یک سالشان فکر می کنند از پرسه زنی در حوالی صف های طولانی و تحمل فشار جمعیت شانه خالی می کنند و اندک جیره شادمانی و سرخوشی کودکانه شان را خرج روزها و روزمرگی های یک سال خود می کنند. و بدین گونه حتی از دست و دلبازی صاحبان "صنعت فرهنگ" هم در بهای کتاب و حربه هایی چون تخفیف و بن کتاب می گذرند و ترجیح می دهند اندک شادمانی ولذت کوچک خود را در حوالی خیابان کریمخان، روبروی دانشگاه و گاه در پای بساط کوچک  دستفروشها بیابند.

آنانی که به نمایشگاه نمی روند گاه با اطمینان یک آدم کتابخوان، این هفته و این ضیافت مصیبت بار را نه برای اهل کتاب بلکه برای کتاب نخوانها مناسب می دانند چرا که این قیل و قال ها که به سمت آن "یار مهربان " نشانه رفته است و انگشت اشاره همه به سوی اوست، می ترسند تا  در هیاهوی این مانور فرهنگی گم شوند و  نتوانند در سایه روشن  روزهای ابری، آفتابی و بارانی یک سال، بیابند کتابی را و شاید خود را.  


 زیرنویس خاطرات من: بابا عادت داشت هر روز سر سفره قسمتهایی از کتابی را که خوانده بود برای ما تعریف می کرد، بیشتر از کتاب تخیل و توصیف او بود که برای ما شیرین بود ، وسط این ذوق زدگی هایش از آنچه خوانده بود گاه از ما سوالی هم می پرسید و اغلب هم شرمنده می شد چرا که من در فاصله های کوتاهی که او در خواب بود و یا به کاری مشغول بود تند تند و دزدانه متن را می خواندم و بعبارتی اسکن می کردم و به این شوق کودکانه او مجالی نمی دادم. مدتی گذشت و سفره عرصه ترکتازی  من بود تا اینکه قضیه را فهمید، از آن روز به بعد عصرها که از مدرسه برمی گشت کتاب را بالای سرش می گذاشت و می خوابید!

زیرنویس اخلاقی: امیدوارم این متن را رئیس جدیدم بخواند تا برای پیدا کردن کتابی به من توصیه نکند:"بد نیست سری به نمایشگاه کتاب بزنید" و  یا  بگوید ،" نمایشگاه کتاب را دریابید" ،  به گمانم این نمایشگاه کتاب است که باید ما را دریابد!

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:54 |

متنی از آن همه و هیچکس

  برای شما هم اتفاق افتاده است که نتوانسته اید تقاضای کودکی و یا پیرمردی را در خیابان که جعبه کوچک مقوایی و احتمالا پرنده کوچکی بدست دارد را رد کنید. با اینکه می دانید آنچه که در این پاکت است نه سروشی است از غیب و نه هاتفی از آن بالا. ولیکن کماکان سنت معمول را بجای می آورید، فاتحه ای به روح حافظ و شاخ نبات اش می فرستید و در دل آنچه را که طلب دارید، تمنا می کنید. با احتیاط بیت های اول و دوم را می خوانید و متفکرانه به شرح غزل زل می زنید، اما عجیب است که معنی و تعبیر فال را با شعر منطبق نمی یابید، در عین حال با جملات و تعبیراتی روبرو می شوید که بعضا در زندگی روزمره شما مصداق می یابد .

کاغذ را رها می کنید اما شاید زیاد هم احساس خسران نکنید چرا که شعری خریده اید که از دال شعری خود فراتر رفته است. در واقع زمانی که شما "فال حافظ "می خرید، شعر از کارکرد شعری خویش تهی می شود و دلالت های معنایی دیگری چون پیشگویی، غیبگویی، آینده نگری و ... را می یابد. از این رو ارزش مبادله پیدا کرده و چونان کالایی فروخته می شود. نکته بر سر چرایی و چونی آن نیست، نکته بر سر این است که شرح یا تعبیر فال حافظ که در اغلب خیابانها و چهار راهها و بعضا حتی سایت های اینترنتی هواخواه و خواهان خود را دارد، چه ساز وکاری را  دارد که چونان گزاره ای راست نما، برای هر درد و مشکل و مرض و حالت و نیتی همخوان و صادق است؟ این تعابیر از چه الگوهایی در ساخت روایت خود بهره مندند؟

 

- کلی گویی: در عموم این شرح ها با گزاره هایی عام و کلی رو برو هستیم ، گزاره هایی که بطور معمول به عنوان حالات و صفات بشری بر تمامی انسانها مصداق دارد. این صفات و حالات مختص به فرد نیست و از وجوه بارز او محسوب نمی شود.

- همان گویی: بارت در اسطوره امروز همانگویی را تکرار مکررات می داند، جریانی که می خواهد هر چیزی را با خودش تعریف کند و در تعبیراتی نظیر " این طور است، چون اینطور است " و یا در "همین است که هست " خود را متجلی می سازد. در اکثر این شرح ها نیز تکرار بی دلیل عبارات، تعبیرات و حالات را شاهدیم.

 

 

- مثبت اندیشی: تقریبا در تمامی تعبیرات فال حافظ این ساخت به وفور یافت می شود، عده ای از حافظ پژوهان نیز معتقدند که در شعر حافظ نوعی طربناکی و طنز و بیانی از عشق و آرزومندی موج می زند. در آخر تمامی شرح ها خواننده با عباراتی نظیر "به زودی خبر خوشی به شما خواهد رسید " و یا "پاداشی در انتظار شماست " و ... روبرو می شود. مانند نمونه زیر:

 

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند                          که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند                          کمال سر محبت ببین نه نقص گناه

 

شرح فال: غم دنیا پایدار نیست رقیب تو هم همیشه موفق نیست . تو خوش قلبی و پاک دلی خودت را داشته باش تا خداوند کمکت کند . به مراد دلت می رسی و به وصل معشوقت نایل می گردی .امیدت را از دست مده.

- واگویی بدیهیات:عموما پس از خواندن شرح فال شما به احساس یا حقیق تازه ای دست نمی یابید،اکثر جملات واگویی اصولی بدیهی و مسلم در زندگی ماست. بطور مثال در عباراتی نظیر "اگر سخت تلاش و کوشش کنی، موفق خواهی شد "و  یا "نیت بد شما را به جایی نمی رساند ".

- تقدیر گرایی: تقریبا آنجا که سایه شوم ناامیدی، ناکامی و عدم موفقیت بر زندگی شما سایه فکنده است، خداوند بعنوان تنها عامل نجات بخش و قادر مطلق معرفی می شود، فعل و تلاش و اراده آدمی تقریبا در تغییر  سرنوشت و ...نقشی ندارد.

 

بگذار تا به شارع میخانه بگذریم                                    کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
شرط آن بود که جز ره این شیوه نسپریم                         روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

 

شرح فال: غم و غصه روزگار را خوردن کاری از پیش نمی برد یا سعی کن با فعالیت کارت را درست کنی و یا اینکه با هر چه که مقدر شد بساز و خوش باش و بدان که از شما پائین تر هم خیلی ها هستند.

به گمانم اگر کمی بیشتر در این تعبیرات دقت کنیم می توانیم وجوه بیشتری از قواعد حاکم بر این نوع از روایت را دریابیم که چه بسا شاید تا حدودی مشابه ساختهای دیگر روایت های مشابه ای چون فال قهوه، فال ورق و ... باشد.با همه دلایلی که بیش و کم همه ما در این تعبیرات آسان پسند و سهل می یابیم، چرا از خواندن آنها احساس لذت می کنیم، و گاه گاهی دزدانه و به اتفاق در سر چهاراهی و خیابانی دور از چشم دیگری، نیتی در دل می کنیم و فال می گیریم؟ اعتراف می کنم که تصور دنیایی به این سادگی، خوشایندی و امیدواری که در تمامی فالهای حافظ نوید داده شده است، دنیایی که عاقبت همه چیز، بسامان و ختم به خیر می شود، برای من که لذت بخش است، نمی دانم آیا شما هم طعم این لذت کودکانه را چشیده اید؟


اتاق روشن: خودش پیشنهادش را داد، مثلا برای کمک به آنهایی که در جستجوی تصویر برای موضوعات خاصی هستند، عکسهایی که از سایتها و آلبوم ها جمع آوری شده، عکسهایی که گاه به اشتباه فرصت دیده شدن، فرصت عکس شدن از آنها دریغ شده است و ... می دانستم آرشیو پر و پیمانی از وبگردهای بی امانش دارد، می دانستم که شیفته عکس و بیشتر از آن عکس دیدن است. پسر کوچک آخرین عکس این مجموعه قرار است از این پس، برای هر متن آلبوم تصویری را ایجاد کند که چشمهای ما را به ضیافت رنگ و نور برد، می دانم دالان کوچکی است برای او، اما شاید بهانه ای باشد برای درنگی کوتاه تا کمی بیشتر مهمان این خانه باشید.

 این مجموعه ها با پسوند .exe و بصورت  zipتهیه شده است، برای دیدن آن اینجا را کلیک کنید.

زیرنویس خاطرات من: غم انگیز ترین قسمت ماجرا در این بود که تمام لذت اش از بین می رفت، مزه اش بیشتر شبیه به دانه های انار مکیده ای بود که که تنها طعم استخوانهای سفیدش باقی بود و از سرخی و ترشی اش هیچ خبری نبود. همیشه معلم های ادبیاتمان را توی دلم نفرین می کنم، برای انها که لذت شعر را از ما گرفتند، آنهایی که می گفتند: معنی این شعر را بنویسید، به گمانم تنها یک شعر بود که در کتابهای درسی هیچ گاه به دام معنی و تفسیر نمی افتاد، چرا که هیچ کس نمی توانست ترنم و شادمانی لذت خواندن این شعر را از ما بگیرد، وقتی که تند تند و ناجویده می خواندیم: باز باران با ترانه ...

زیرنویس اخلاقی: اگر بدنبال هدیه ای مناسب برای دوستانتان هستید، پیشنهاد می کنم لوح چند رسانه ای لسان الغیب را حتما ببینید، این مجموعه تقریبا حرفه ای ترین مجموعه حافظ پژوهشی است که من تاکنون دیده ام و امکانات بی شماری دارد که به گمانم بهترین اش حافظ خوانی با صدای گرم موسوی گرمارودی است و بر خلاف اکثر هایcd  چند رسانه ای که گرافیک افتضاحی دارند، این مجموعه دارای گرافیک قابل قبولی است. این لوح بعنوان کتاب الکترونیک سال برگزیده شده و نیستان جم آنرا منتشر کرده است.

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 12:41 |
چهارمین همایش نشانه شناسی هنر در تاریخ چهارشنبه نهم اسفند 1385 در تالار فارابی دانشگاه هنر و توسط گروه نشانه شناسی هنر برگزار خواهد شد. این همایش در سه نشست و از ساعت 9:30 صبح تا 17:00 بعد از ظهر ادامه خواهد داشت. (نقل از  وب سایت دکتر سجودی)

برای دریافت برنامه همایش کلیک کنید.

 

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 17:59 |

 

 

در سرمای دلچسب این روزها اگر سربزیر باشی و فرو رفته در خود، چکمه های بلند را می بینی و پاچه های کوتاهی را که اغراق گونه ما را به یاد سرمای بس ناجوانمردانه کشورهای سردسیر می اندازد. تهران تنها چند روزی تیزی این سرما را تجربه کرده اما انگار این چکمه های بلند دلشان تنگ است برای برفی که تا زانو ، سپید و نرم به زمین بنشیند. این حضورنا آشنای چکمه های چرمین در شهر بالطبع از" مد" سخن می گویند و گرنه چه بسا در حالت معمول زشت و زننده جلوه کنند. چرا که "کارکرد مد در جوامع این است که از مد افتاده ها را بدقواره و زشت جلوه دهد".

براستی چه دال هایی در کفش های پاشنه بلند، چکمه های بلند و ... وجود داردکه علی رغم نامناسب بودن این کفشها ، اینچنین پر طرفدار و خواستنی جلوه کنند؟

"عموم تبلیغاتی که برای این کفش ها در مجلات هفتگی طراحی می شود (در ایران چنین چیزی بطور مستقیم معمول نمی باشد اما تبلیغات ماهواره ، فیلم های سینمایی و ...همین نقش را ایفا می کنند)طی مراحل اسطوره شناسانه ای طراحی می شوند، دراین تبلیغات معمولا بعضی از زنان جوان جذاب در حال پوشیدن این کفش ها تصویر می شوند. این زنان می توانند حامل این پیام باشند که در اثر پوشیدن چنین کفش هایی حالتی از خلسه شهوانی در شما ایجاد خواهد شد. در این تبلیغات از تضاد بطور موثری استفاده می شود بطور مثال، از رنگ ها و یا سایه ها برای تاکید میان بی گناهی و شهوانیت ، پاکی و پلیدی و ...

دنیای سکس سنتی معمول در تصویر نگاری غرب می باشد . در واقع اینگونه تبلیغات را می توان مجموعه جدیدی از افسانه های قدیمی درباره سکس دانست، یکی از این افسانه ها اسطوره پرسفونه(خدای حاصلخیزی و ملکه زیر زمین) است. پرسفونه دختر زئوس و دمتر بود و پلوتون او را هنگامی که زن جوانی بود، در زیر زمین حبس کرد. بنابراین دمتر خدایان را ترغیب کرد تا اجازه دهند دخترش را به او بازگردانند. از پرسفونه خواسته شد برای چهار ماه در زیر زمین بماند، چرا که پلوتون به او حقه زده بود تا غذای مردگان را بخورد. هنگامی که پرسفونه زمین را ترک کرد، گل ها پژمردند، غلات از بین رفتند ولی با بازگشت او زندگی جدیدی شکوفا شد. این تنها  اسطوره ای نیست که از آن برای ایجاد نظام های دلالت ضمنی در تبلیغات کفش های پاشنه بلند استفاده می کنند. در این میان می توان به اسطوره های ارفه و اوریدیاس، اسطوره نارسیس و ... اشاره کرد.

در مورد کارکرد اصلی کفش های پاشنه بلند و همچنین چکمه های بلند، محافظت از پاها و کمک به راه رفتن هدف اصلی است اما بنظر می رسد این کفش ها چنین عملکردی را نقض می کنند. واقعیت این است که  علی رغمی که این کفش ها بسیار نامناسبند اما میلیون ها زن در سراسر دنیا آنرا با ولع می پوشند! سابقه استفاده کفش های پاشنه دار به اواخر قرن 16 و به یکی از پادشاهان کوتاه قد فرانسه برمی گردد. در اوسط قرن نوزدهم هم  این کفش برای خانم ها مد شد. این روزها هم انواع متفاوتی از کفش های پاشنه دار، چکمه ، صندل  و ... مورد استفاده قرار می گیرد و اغلب پوشیدن این کفش ها وسلیه ای برای شهوانی بودن تلقی می گردد.

 همچنین می توانیم جاذبه کفش را  در داستانهایی چون "سیندرلا " و "دمپایی طلایی " و ... بیابیم.. در واقع کفش های پاشنه بلند چونان بتی عمل می کنند، یک بتواره در بعضی از فرهنگ ها یادآور عشق است و این عشق نتیجه این اعتقاد است که یک شئی می تواند دارای خصوصیات جادویی یا متافیزیکی باشد. 

 "همه ما تا حدودی بت پرستیم  و حد فاصل شهوانی بودن طبیعی و غیر طبیعی یک خط مبهم است "، طراحان مد نیز از همین بت ها الهام می گیرند، هر چند مردمی که از این لباس ها استفاده می کنند از ریشه بتواره های آن بی خبرند.

آگاهی یا عدم آگاهی ما از این مسئله تغییری درکاربرد این نشانه ها ایجاد نمی کند چرا که این لباسها (اعم از کفش ، چکمه و ...) علائم شهوانی قدرتمندی برای "تماشا" بهمراه دارند. بنابراین اگر در سرمای دلچسب این روزها در خیابان قدم می زنید به این حضور  سهمگین چکه های چرمین نظری بیافکنید!


زیرنویس خاطرات من: هر وقت بخواهند لجبازی و کله شقی ام را به من نشان دهند می گویند : تو همانی هستی که در ده سالگی ات ما را کل شهر برای یک جفت کفش گرداندی تا کفش دلخواهت  را پیدا کنی. راست می گویند، من آن کفش را بخاطر دارم ، کفشی زرد  با پاشنه تخم مرغی ، لعنتی خراب هم نمی شد تا من از شر نشانه حماقتم خلاص شوم. کفش زرد !

زیرنویس اخلاقی:این متن بگونه ای باز خوانی و در واقع دزدی از صفحات ۳۰-۲۸ کتاب زیر می باشد:

 Beasly, RON & Belin Densi (2002): Persusasive Sign,The Semiotics of Advertising. Berllin:new york: Mouton de Eruyter.  

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 12:45 |

خیابان ولی عصر/1342/ مجموعه عکس طهران قدیم/ محمود پاکزاد

                                                بازگشت به حاشیه و گریز از متن

 

- این روزها در خیابان ولی عصر کارگران مشغول کارند، سنگ ها را جابجا می کنند ، مسیر جوی را تغییر می دهند و کف پیاده رو را بازسازی می کنند و در میان عبور و مرور گیج و آشفته عابران، آسوده در حال کارند. آنان با ابزارهای چه بسا ساده خود در تلاش اند تا این چهل تکه کثیف را رفو کنند. چهل تکه ای که تنها تکه هایی از آن پارچه زربفت روزگاران گذشته را به یادگار دارد.

خیابان متنی است که که ما هر روز آن را به بهانه های مختلف می خوانیم و چه بسا نشانه های آشکار این متن چون میدانها و ساختمان های مشهور آن را ازبریم.نشانه هایی چون امامزاده صالح ، میدان تجریش، پاساژ اسکان، میدان راه آهن و ... دیگر برای ما نشانه نیست چرا که از کارکرد خود فراتر رفته و به نماد بدل گشته اند.

این متن(خیابان) سالهاست که در زندگی فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و حتی خانوادگی ما نقش دارد. با خواندن آن به مدرسه یا دانشگاه می رویم. ما را به محل کسب و کارمان عبور می دهد و چه بسا عصرها در حوالی این خیابان به نظاره مردم، مغازه ها و روزمرگی مردمان می رویم. سالها پیش، سالهای درون عکس، خیابان ولی عصر متنی بود مرکب از پیاده رو  و خیابان، که هیچ یک بر دیگری غالب نبوده است. اما اکنون متن خیابان در سیطره ماشینها و موتورسوارهاست. بندرت می توانید از این خیابان دامنه هوس انگیز کوهها را ببینید، کم پیش آمده با آرامش بتوانید از میدان تجریش تا ونک را پیاده طی کنید و مسیر عوض نکنید!

- خیابان هر روز چون کتابی در برابرمان گشوده می شود و ما هر روز بعلت هزار مشغله شغلی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تنها فرصت می کنیم تا بعضی از صفحات آنرا عجولانه ورق بزنیم و هیچ گاه متوجه حاشیه پرنقش آن نمی گردیم و چه بسا حتی نمی توانیم متن آنرا بخوانیم.

پیاده رو حاشیه امنی است که ما را به سلامت از متن خیابان عبور می دهد. خوانش هر متن بدون خواندن حاشیه آن ممکن نیست و آقای شهردار به فراست خود یا مشاورانش دریافته است که سیطره هر متن غالبی به حذف حاشیه می انجامد. از این رو کارگران مشغول کارند تا حاشیه از دست رفته این متن 18 کیلومتری را ترمیم کنند. آنان چون مذهبان نسخه های کهن شاهنامه، بوستان و ... بر آنند تا با نصب چراغ ها، مجسمه ها، صندلی ها و ...این متن را بیارایند.

آنان در تلاشند تا بتوانیم معناهای ضمنی متن خیابان را در بافت شهری دریابیم، معناهایی چون نگریستن، جستجو کردن، تامل کردن و چه بسا دریافتن معنایی از بی شمار معناهای زندگی به هنگام قدم زدن در حاشیه ای که سالها از آن محروم بوده ایم.


- زیر نویس عکس: شگفت زده می شوم وقتی میان ردیف درختان بلند و یکدست ا ین خیابان قدم می زنم . آن دورها ، آنجا که مثلا دو خط موازی به هم می رسد کوه را می بینم و کپه های درخشان ابر ها را. نمی دانم به گمانم باید آخر اسفند باشد ، یعنی درخشندگی ابرها و آسمان این نوید را به من می دهد . تقریبا چهل سال پیش گذر از خیابان پهلوی (ولیعصر) را حس می کنم . بی اختیار یاد آن کلمه لعنتی"عین خارج" می افتم . در تمام این سالها ، روز به روز از عرض خیابان کم شده است ، تعداد زیادی از هزاران چنار دیرپای و استوار این خیابان شانه خم کرده و به زمین افتاده است و چهارراهها و میدان ها و ساختمان های بلند ، این هم آغوشی درخت ، خیابان و آسمان را از ما دریغ کرده است. آری دریغ!

زیر نویس اخلاقی: مجوعه عکس های قدیم تهران و مجموعه بسیاری از عکس های ایران را (بعلت قیمت نسبتا گران و نایاب بودن این مجموعه ها ) می توانید در کتابخانه عکسخانه شهر بیابید و چه بسا اگر شناسنامه تان را گرو بگذارید، بتوانید این مجموعه ها را به خانه آورده و لذت دیدن عکس را با خانواده تجربه کنید.

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 8:16 |

    نشانه های اعتبار افزایی کالاها

 داشتم از اين پاپ كورن ها ، يا همان پفيلا مي خوردم عبارت روي بسته را كه ديدم ، خنده ام گرفت: "تحت ليسانس superpufft  كانادا" . بو دادن ذرت و اضافه كردن كمي نمك و كره واقعا بايد تحت ليسانس كانادا باشد تا بفهميم اين محصول ، محصولي درجه يك است؟ دوستي دارم كه براحتي و تحت هر شرايطي مي تواند از ذرت پاپ كورن عالي درست كند بدون آنكه تحت ليسانس كارخانه يا شركتي باشد.عبارتهايي چون تحت ليسانس ، داراي گواهينامه ، داراي جايزه  فلان و ...  براي من مصرف كننده چه نشانه هايي را بهمراه  دارد؟ آيا اين متمم هاي اضافي بعنوان چاشني كالا يا خدمات عمل مي كنند؟و اين روزها تا دلتان بخواهد بازار اين نوع چاشني هاي وطني و غير وطني داغ است و حتما ديده ايد آگهي هايي كه با انواع آفتابه و لگن فلان موسسه مشهور و غير مشهور پر شده است و چونان  سينه كنل ها و افسران پر است از انواع قبه و نشان و درجه.

من نمي خواهم با اين نوشتار عجولانه  تمامي معيارهاي ارزيابي كيفيت و ...را هدف قرار دهم. بلكه نكته در اين است كه قرار نيست ما براي هر آفتابه و لگني بخواهيم مهر تاييد ديگري را بزنيم. قرار نيست براي پفك و پشمك و رشته پلويي و فرش ايراني و زيره و ... تحت ليسانس فلان شركت مجهول و معلوم باشيم.

درست است كه امروزه  اعتبار بخشي به كالا يا خدمات از طرق گوناگون صورت مي گيرد و يكي از همين راهها هم كسب جوايز جور واجور و اخذ گواهينامه هاي رنگارنگ است. در واقع روش آسان براي كمي كردن كيفيت كالا يا خدمات افزودن نشانه هاي استاندارد ،  ايزو و ... است . ولي گاه اين نشانه ها  بدون توجه به بافت و زمينه  بر پيشاني كالا مي نشيند . اين كه مثلا" لوازم خانگي" پارس خزر" تحت ليسانس بوش مي باشد شايد مصداق مضحكي بنظر نرسد چرا كه پارس خزر با بعاريت گرفتن از برند" بوش" سعي نموده است تا بخشي از اعتبار آن را ، از آن خود كند. اما تصور كنيد براي فلان فرش ، پشمك ، زيره و كشك وطني بخواهيم از برندهايي بدون توجه به بافت و زمينه عاريت گيريم ؛ نتيجه اش مي شود پفيلا كه نه تنها به اعتبار افزايي محصول كمكي نمي كند بلكه شعور مصرف كننده ايراني را دستكم  گرفته و لااقل چند ثانيه اي اسباب مزاح و تفريح آدمهاي كنجكاو و فضول مي شود. آدمهايي كه دردنياي نشانه ها سرگردانند  و هر نشانه كوچكي مي تواند برايشان چونان قلابي باشد تا از ديوار كليشه ها و اسطوره هاي روزمره بالا روند.

 

بسته پفيلا


زير نويس خاطرات من

وقتي مي رفتيم خريد ، ارزون ترين چيزي كه مي شد براي ما خريد و دهنمون رو بست  يه پلاستيك پر از  پاپ كورن ها ي تازه بود.البته ما اون موقع ها از اين اسم هاي خارجي بلد نبوديم و بهش مي گفتيم "چس فيل"چقدر لذت بخش بود خوردن داغ داغ اونا و بيشتر از اون تكرار شيطنت بار اسم اش براي ما

 

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 12:32 |

" جنگ جنگ تا پیروزی "

     من اين عكس را از ميان تمامي عكس هاي عكاسان مشهور جنگ و از ميان هزاران عكس از تكه پاره

- هاي توپ و تانك و خمپاره  دوست دارم. عكسي يادگاري و غير حرفه اي از جواني كه در كنار تپه اي ايستاده است و به دوربين نگاه مي كند. شايد این عکس تنها به منظور شناسايي از سربازان لشكري، مثلا لشكر 27 محمد رسول ا... باشد

عكس را دوست دارم چرا كه از تمامي كليشه هاي جنگ عاري است.من در اين عكس نمايش رشادتي دروغين را نمي بينم .جدال ميان حق و باطل رانمي بينم .تنها جوانی همانند نهال تازه اي را مي بينم كه در چشم هايش كمي ترديد و اميد نشسته است. جوانكي كه لباس سبز رزم به تن دارد و به جيب پيراهنش عكسي از امام دارد.

در نگاه او چيزي از قطعيت "جنگ جنگ تا پيروزي" نمي بينم و همچنين سايه اي از ديوار نوشته هاي سالهاي 60. در او چيزي نمي بينم جز جواني كه با نگاهي معصوم از اسطوره هاي ساخته شده جنگ هشت ساله فراتر مي رود. از كليشه ها و نشانه هاي دروغيني كه ساخته ذهن طبقه متوسط ايراني است و چه بسا در بعضي از فيلم هاي روشنفكري  هم بازتوليد مي شود. اسطوره هايي چون "نسلي كه به جبهه رفته اكنون از همه مواهب مادي و معنوي و اجتماعي برخورداراست" و تصوير معوج "انسانهايي كه اكنون از اين ملت طلبكارند؟!" و براي اين حكم كلي و راي قطعي خود از فلان همكلاسي رزمنده و يا فلان مدير چاق و چله اي كه تركشي در بدن دارد و در فلان نقطه اين كشور مشغول به دزدي و ...است مثال مي زنند و بر اساس همين مصداق ها است كه اسطوره "آناني كه به جنگ رفته اند حالا سهم خود را گرفته اند و بار خود را بسته اند" ، شكل مي گيرد.

بر اساس همين اسطوره است كه درو ديوارهاي شهر در يك هفته از عكس هاي دستكاري شده با فتوشاپ پر مي شود و تلويزيون هم فيلم هاي دفاع مقدس را پخش مي كند .

اصلا اين كلمه مقدس كه به دفاع چسبيده است خودش در معيوب ساختن نشانه هاي راستيني چون شجاعت ، ميهن ، دليري ، مذهب و .... نقشي اساسي دارد. در ساختن انساني تك ساحتي كه تنها عمل اش عبادت است و پيكار . او را با ترس و مرگ و ترديد و زيبايي و هوس و شهوت و قهر و كينه و....كاري نيست.

من اين جوانك را دوست دارم چرا كه از تمامي اين نشانه ها تهي است.يعني  آن نگاه  آميخته با ترديد و اميد، آن حالت لبها و چانه ، آن طرز ايستادن و... به ما اجازه مي دهد تا درباره همه آن كليشه ها ترديد كنيم و لحظه اي به سرنوشت جوانكي كه امروز مرد ميانسالي است بيانديشيم. مردي كه نمي دانم  در كدامين روستا يا شهر مشغول بكار است و چگونه مي تواند بار زندگي را بدوش كشد؟ نمي دانم از آن نگاه توام با ترديد در او هنوز اثري هست یا نه؟

نمي دانم شايد سالها پيش همه اين نمي دانم ها و ترديد هاي جوانك  پايان يافته و با قطعيت مرگ پيوند خورده باشد.


زیرنویس احتیاطی:

این حرف ، حرف تازه ای نیست ؛ چند سال پیش تر حاتمی کیا در " آژانس شیشه ای "عباس را به تصویر می کشد که از قضا از سهمیه کنکور استفاده نکرده , زمین , تراکتور و خانه هم از دولت نگرفته است وتنها تحفه این جنگ برای او بیماری است و بس! از اینرو و به زعم من  چه بسا حاتمی کیا از فیلمسازان روشنفکر ما هم در ایده و مفهوم جسورتر و نوگرا تر است ؛ چرا که به اسطوره زدایی اسطوره ها و کلیشه های پیرامون جنگ می پردازد.

زیر نویس خاطرات من:

از جنگ تصویرشفافی ندارم . فقط یادم می آید وقتی که ایران قطعنامه را پذیرفت دو ساعت زودتر مارا تعطیل کردند.معلمان می گفت: بچه بروید خانه ؛ جنگ تمام شده است . بروید بازی کنید. اما نمی دانم چرا سعی می کرد گریه اش را پنهان کند،معلم مان از جنگ بیزار بود اما نمی دانم چرا از پایان یافتن اش می گریست؟!

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 21:44 |

 

جشنواره زر ماكارون

 

عكس هاي جشنواره ماكاروني

 

 ماکارونی و تخیل فانتزی ما 

به گمانم  اگر روزي تمامي اهالي دنيا بخواهند منوي مشتركي از انواع غذاها ارائه دهند حتما در اين ليست نامي از ماكاروني هم خواهد بودهرچند كه اصل و نسب اين غذا به ايتاليا و شايد پيش تر از اين به چين و حتي به دنياي عرب هم برسد!(تاریخچه ماکارونی)
ماكاروني غذايي محبوب براي بچه ها و البته سالمندان است.پخت آن آسان و تركيبات اش بسيار متنوع مي باشد. مي توانيد آنرا بصورت پيش غذا و يا بعنوان غذاي اصلي ميل كنيد. نكته جالب توجه در ماكاروني تنوع فرم آن است. انواع شكل هاي پيچ  و صدفي و ....را به خاطر آوريد. اين تنوع در شكل و رنگ در مزه و نحوه پخت آن بي تاثير است. در اشكال عجيب و غريب اين غذا تخيل فانتزي ما آشكار مي شود و ما مي توانيم جلوه اي از آنچه در دنياي واقع غير ممكن است را ببلعيم ما حروف الفباء ، فنر، صدفي توخالي و...را مي بلعيم و لذت مي بريم. لذت از آنچه تنها در تخيل مجاز است. شايد به همين دليل كودكان از فرم هاي فانتزي تر اين غذا بيشتر لذت مي برند. (علاوه بر آساني بلع).
لذت خوردن اين غذاي كاملا فانتزي بدون دستكاري در طعم و مزه و ساخت آن ممكن است . چيزي كه ممكن است در ساير غذاها ميسر نباشد. البته اين مساله تنها در ماكاروني صادق نيست انواع شكلات ها و اسنك ها و تنقلات با شكل هاي عجيب و غريب را مي توان افراط  ما به مصرف تخيل و فانتزي دانست.مصرف واقعيت براي همگان لذت بخش نيست. چرا كه آنقدر دستكاري و دفرمه گشته است كه تقريبا از امر واقعي تنها نشانه هايي را مي يابيم .
ماكاروني غذايي اصلي است و در واقع هم غذاي مجردها (پخت آسان و مزه خوب ) و هم غذاي خانواده هاست. در ماكاروني اجزاء و تركيبات قابل رويت است . شما مي توانيد مخلوطي از قارچ ،گوشت ، رب گوجه و ....تشخيص دهيد همچنين مي توانيد تركيبات آنرا دستكاري كنيد و با توجه به رژيم غذايي مورد نظرتان اين غذا را طبخ كنيد،در عين حال ماكاروني بودن غذايتان از دست نرود.نكته قابل توجه در اين است كه ماكاروني را نمي توان جزء غذاهاي حاضر و آماده دانست در عين حال پيچيدگي و آداب غذاهايي سنتي نظير انواع خورشت ها و ...ندارد.
وقتي به قابليت هاي يك غذا و يا يك شي نگاه مي كنيم در مي يابيم ميان محبوبيت و قابليت رابطه معناداري وجود دارد. در ميان كدام يك از كالاهاي فرهنگي و تجاري خودمان مي توانيم اين نشانه ها و قابليت ها را بيابيم؟ همگاني شدن يك شي ، غذا و يا يك رفتار همواره از  حوزه خواست ما بيرون است. در واقع تنها به مدد جعل و وضع نشانه هاي قراردادي نمي توان در طول ساليان متمادي و در فرهنگ هاي مختلف  حضور يافت. بلكه در  كالا (به مفهوم عام آن ) هم بايد ظرفيت ها ي ممكن براي محبوبيت نهفته باشد. چيزي كه در تبليغات امروز ما كمتر به چشم مي آيد و  يا اصلا به چشم نمي آيد. 


زیر نویس خاطرات من:

بابا ماکارونی نمی خورد یعنی از شکل اش بدش می اومد. اون رشته های مارپیچ سفید اونو یاد چیزی می انداخت که دلشو بهم می زد. وقتی هر از گاهی یه شب زنگ می زد که من دیر می آم خوونه اون شب عروسی ما بود چون مامان ماکارونی درست می کرد. عیش ما وقتی کامل می شد که از قضا تلویزیون اوشین  هم پخش می کرد!

بعدها بابا با شکل ماکارونی کنار اومد. اما هیچ وقت با اوشین کنار نیومد!

زیرنویس توضیحی:

چندي پيش جشنواره ماكاروني توسط شركت زرماكارون در فروشگاه هاي شهروند  برگزار شد كه اين متن و عكس ها در همان زمان تهيه شده وليكن بدليل خرابي كامپيوتر محل كار انتشار آن كمي بيات شده است. 

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 11:36 |

عكس خانواده منادي/حدود سي سال پيش/ عكاس : ناشناسعكس يادگاري با امام رضا/عكاس : اميد صالحي

 دگرديسي معنا در عكس هاي يادگاري گذشته و امروز

خب به ظاهر ماجرا خیلی روشن است ! بیست سال پیش  نگرش مردم به گرفتن عکس یادگاری با امام رضا بدینگونه بوده است که کنار پرده نقاشی از حرم یا ضریح بایستند و امروز نیز به مدد کامپیوتر و فیلترهای فتوشاپ و ...پشت دیوارکی می ایستند و عکس یادگاری می گیرند. ( مجموعه عكس اميد صالحي)

این چیزی است که از ظاهر عکس ها می توانیم برداشت کنیم . اما بیست سال پیش و پیش تر از آن میان حرم (امر قدسی ) و فرد فاصله ای بوده است. حرم تصویر (نقاشی روی پرده ) بوده است و  با پرسیکتیو غیر عادی اش که از کبوتران آسمان تا مناره ها و گلدسته و ایوانها و ...در بر می گرفته است و شخص (عکس ) بوده با جزئیات مخصوص به خود و هیات انسانی اش.و میان ان دو فاصله ای است از دو جنس متفاوت (عکس و نقاشی ).

از این رو هیچ گاه حرم و فرد با هم یکی و درهم تنیده نگشته است . همگان بر اساس پیش شرط پذیرفته بودند که تصویر پرده تنها نشانه ای است از حرم و براین نشانگی اذعان داشتند. اما اکنون به نعمت وفور انواع امکان های عکاسی (دوربین های دیجیتال ، گوشي موبايل و ..) عكس هاي ‌فراواني از گنبد طلا و ضريح و ...  را در همه جا مي بينيم . از اين رو ديگر از آن بعدساختگي عكس هاي گذشته خبري نيست. تصوير فرد با تصوير حرم يكي مي شود و چه بسا با محو نمودن لبه هاي تصوير فرد ، مي توان او را در آسمان و حتي بالاتر از گنبد تصوير نمود!

در عكس هاي امروزي نه تنها فرد جزئي از حرم شده است كه بگونه اي دروغين محو و ذوب در آن جاذبه الهي و نوراني گشته است. به ژست هاي آدم ها در عكس هاي گذشته و امروز دقت كنيد. ديگر از آن جذبه و احترام خبري نيست . اين عكس (عكس امروزي )‌مي توانست ژستي براي پارك يا مجلس عقدكنان باشد.اين روزها نشانه هايي از سفرهاي دسته جمعي به مشهد در عكس ها نيست . عموم عكس ها پرتره هايي هستند كه ديگر جايي براي تصوير مادربزرگ و دايي و خاله و ...در آن نيست.

از اين رو هنوز هم مي توان به عكس هاي روي تاقچه پدربزرگ ها و مادربزرگ ها بعنوان عكس هاي ديدني و حتي هنري نگاه كرد. و از ديدن قيافه هاي معصوم و بهت زده آنان مقابل دوربين لذت برد. عكس هايي كه بر دروغين بودن خود شهادت مي دهند و همين اقرار صادقانه به امر جعلي است كه پي به امر صادق مي بريم . اينكه " همه اين آدم ها به زيارت مشرف گشته اند ،‌دستشان به ضريح رسيده است و ..."  آنان خواسته اند تا خاطره خود از اين سفر (مشهد) را به خانه بياورند ، تخيلي كه با امر واقع فاصله دارد و همين فاصله است كه از حاشيه عكس ها فراتر مي رويم و به بازسازي نشانه هاي پيرامون عكس ها مي پردازيم . نشانه هايي چون زندگي در آن سالها كه پيشاني آدم هاي توي عكس را نشانه گرفته است!


زيرنويس خاطرات من : چند روز پيش تمام خيابان امام رضا و بازار را زير پا مي گذاريم تا بتوانيم عكاسي را پيدا كنيم تا از آن عكس هاي قديمي برايمان بگيرد . از ان عكس هايي كه تا همين چند سال پيش روي هر تاقچه اي مزين بود و سند افتخار  اينكه به زيارت امام رضا رفته ايم . خب قرار بود آن حس نوستالوژيكي را كه پدران و مادرانمان توي آن عكس ها بجا گذشته بودند با خودمان به خانه بياوريم . قبول دارم كه كمي شيطنت هم چاشني اين خواسته ما شده بود. خواسته اي كه البته محقق نشد. .

زیرنویس احتیاطی: توصیه کردن آن هم توصیه برای خواندن کتاب باشد ُ شاید زیاد چنگی به دل نزند اما باید بگویم که آنچه در این تحلیل آمده است به مدد مقاله های "درباره عکاسی " سوزان سانتاگ در مجله عکس  با ترجمه فرزانه طاهري(شماره های دقیق اش را نمی دانم ) ، كتاب" درباره نگريستن"  نوشته جان برگر  از انتشارات آگه و"  چرا مردم عكس مي گيرند" ترجمه رعنا جوادي ، صورت گرفته است و بنظرم منابع خوبي براي مطالعه مي باشند.

+ نوشته شده توسط افسانه کامران در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 10:9 |